تبليغاتX
نصفهان - از : رضا احسان پور
من از عيد متنفرم

الزاماً با لهجه‌ي شديداً غليظي اصفاني بوخونيد !

 عيدي نوروز و تعطيلاتِش جُزوي بدتِرين مواقعي زندگي من بوده، هست و انشاا... خواهد بود! بِرين بابا دلتون خوشس. اِز چَن وخت قبلش مي‌شينين و مثلي [...]‌ ها، تدارك مي‌بينين كه مثلاً چي؟ هان؟

آخه شوما سبزه مي‌ذارين سبز بِشِد، آ هر روز آبش مي‌دين كه چي؟

تازه هر روزَم از بوي گندي كه مي‌دد، مي‌رين مي‌ذارينِش بيرون.

بعد از سينزَه روزَم، يوخته‌چي علفي‌هرز دارين كه مي‌رين مي‌ذارين رو ماشيندونو تو يه باغ و بيابوني مي‌ندازينش دور!

از نمي‌دونم كِي، همه‌ي اسباب اثاثيه‌ي خونِدون را مي‌ريزين به هم، واسه چي؟

يعني مي‌خواين خونه‌تكوني كنين؟ خب گيرم خونه‌تكونيَم كردين، بعدش چي؟ يه كم خونِدن تميزتر مي‌شِد. واقعاً يوخته‌چي تميزتِر شدني خونه، ارزشي اين همه كمر درد و خستگي و اعصاب‌خوردي رو دارِد؟

حالا اگه خونادونَم تميز مي‌شد كه حرفي نبود.

خودي من يكي كه، همچين آدمي از زيري كار در برو اي هستم كه نگو. مِگه مغزِ چيز خوردم؟! برا چي‌چي خودمو به زحمِت بندازم؟ در و ديوار و چارتا تير و تخته‌اي كه تو خونامون هست، اگه خاك نخورن، پس چي بخورن؟ منو بخورن؟

من كه مي‌دونم همه‌ي شوماوا مِثي من تخصصدون گربه‌شوريِس. فقط اونجاوايي از خونادونو مي‌شورين كه تو چشم مي‌زِنِد. زير همه فرشادون پُري آشغال و مورچِس. پشت همه قابي عكسا و كمدا، كِثيف و تار عنكبوت بَسِس.

آخِرِشَم خونه‌تكونيدون تا عيد تموم نمي‌شِد و همه‌ آت و آشغالا را مي‌ريزين تو اتاق يكي از افراد خونواددون كه ديوار كوتاتر از اون پيدا نكردين.

مي‌گوين نه؟ امتحان كنين.

من ياد ندارم يه جا رفته باشم مهموني و عيد ديدني كه دري يكي از اتاقاشون را چند‌قفله نكرده باشن. انگار مهر و موم شده باشِد. منطقه ممنوعس!

از اينا كه بِگذِريم، مي‌رسيم سَري مسائلي به اصطلاح اقتصادي.

آدِم بره با قهرماناي كُشتي كج، كُشتي بيگيره و كتك بوخورِ‌د، بره تو زاينده‌رودو خوراكي كوسا بشِد، بره نارگيل با پوست بخورِ‌د، بره با «كاندوليزارايس» عروسي بوكونِد، بره گوريلا را بوس بوكونِد، بره آب مرده‌شور خونه را هورت بكِشِد بالا،بره [...]‌ و [...] ، اما مجبور نباشِد پِدري يه خونواده باشِد!!!

اونم يه خونوادِي كه دَمي عيد، تازه يادشون مي‌افتِد كه، رخت و لباس مي‌خوان.

فرضي محال، اگه وضعشم خب باشِد، تا مياد برا يه مهدكودِك بِچه‌اي كه با عيالشن زحمِتي توليدي مثلشون را در ايامي جووني كشيدن، كوفت و زهري‌مار بِخِرد و از اين دكون تو اون بازار و از اين پاساج تو اون كفش‌فروشي بِرِ‌د، اگه ديوونه نشِد، خيليِس!!!

تازه من گفتم، اگه وضعش خب باشد، كه وضعي خب يه چيزي تو مايا دورغي سينزس.

خيلي زجر آورس كه بيشيني و بيبيني كه پسري «شاپور» خان كه گردنش به كلفتي منار‌جنبونس بياد خونه آدِمو و هافّ و هاف، ميوه شيرنياي را كه با هزار بدبختي خريدِي را دو لپي كوفت كونه و ماميش هم هي بگِد، «كامبيز جون، مامي پسته بخور ...» و اونم بيفته به جون آجيل‌ها و نسلی هرچي پسته تو آجيلاس را منقرض كونه!

بعد هم مجبور باشي چندتا هزاري خوشگل بذاري كفي دستي اين و امثالش كه چي؟! هيچي، چون عيدس و بايد عيدي بدي ...

حالا بازم بگين عيد خوبس. اين همه چيز زجرآور تو سينزَه روز. اَه ...

لعنِت به اين عيد. حالم دارد بهم ميخوره.من از عيد متنفرم.

كي مي‌شِد تموم شِد بريم سَري اضافه كاري ...

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم اسفند 1387ساعت 20:24 توسط |