گاهی سر و دست و گاه تن بگرفتم آثـــــــار کبــــــودی بدن بگرفتــــــــــم
چون نعش برآورده سر از گور شدم تنها دو سه ماهیست که زن بگرفتم!!
با ساز مخالفش عجین گردیدم از وحشـــــــت جیغ او به خود لرزیدم
جز بعله ی اولی سر سفره ی عقد دیگر ســــــخن لطیف از او نشنیدم
دیدم که چو عشاق برافروخته است چشمان ترش را به رخم دوخته است
زین عشق و ز بوی دود فهــمیدم باز پیراهن من زیر اتو ســـــوخته است!!
می رفت ســـــفر ز غصه غمبادشدم سرگشته و مدهوش چو فرهاد شدم
با کاسه ی چشمم به رهش آب زدم تا رفـــــــــت زدم داد که آزاد شدم!!