تبليغاتX
نصفهان

یک جفت مردمک

نیمه های بامداد حمید ایران منش با زنگ ساعت از خواب بر می خیزد . چند شبی از ماه رمضان می گذرد و امشب حمید تصمیم گرفته سحر را زود تر بیدار شود تا با صبر و حوصله ی کافی قبل از سحری خوردن تمامی اعمال شب چهارم ماه را بجا آورد . با مطالعه قبلی و با دقت و وسواس خاصی تمامی اعمال روز چهارم را در طی بیست دقیقه بجا می آورد . تقریبا در قسمت های آخر دعای روز چهارم است که ناگهان به ذهنش خطور می کند که درست است که امروز ، روز چهارمی است که او قصد روزه گرفتن دارد اما روز اول روزه داری فقط برای احتیاط و پیشواز بوده است و در واقع امروز ، روز سوم ماه است در نتیجه این چنین است که حین خواندن دعای روز چهارم و لا به لای ادای کلمات با مخرج صحیح و غلیظ ناگهان فریاد می زند : «اوه شیت !» سپس ادامه ی دعای مذکور را رها کرده ، دست بکار می شود تا اعمال روز سوم را بجا آورد . خلاصه تمامی آن اعمالی که دفعه ی قبل در طول بیست دقیقه بجا آورده بود این بار با کمک مهارت تندخوانی و بدن انعطاف پذیر و ورزیده اش در مدت چهار دقیقه انجام می دهد . در ضمن آنچه واقعا بر ارزش توانایی های حمید می افزاید آن است که وی در حین خواندن ادعیه مربوطه بدلیل ضیغ وقت غذایش را نیز بر روی اجاق گرم کرده و از آن مهمتر همزمان با پایان دعا یک سالاد شیرازی خوشمزه نیز آماده کرده است .

نوبت سحری خوردن شده است اما وقت بسیار تنگ است . حمید تنها سه دقیقه تا اذان صبح زمان دارد . وی با سرعت بسیار مشغول بلعیدن غذایش که چلوکباب است می شود . علیرغم تلاش و سرعت بسیار بالای حمید ، باز هم وقت کم می آید و چند ثانیه مانده به اذان چند قاشق برنج به همراه تقریبا دو سوم یک سیخ کباب کامل باقی می ماند . حمید بی درنگ تمامی برنج ها و کباب را وارد دهان خود می کند و دقیقا همزمان با الف الله اکبر اذان با یک فشار قوی و محکم تمامی محتویات دهان خود را قورت می دهد بنحوی که آن دو سوم کباب مذکور بصورت دست نخورده و کامل و به شکل عمودی فاصله ی حلق تا مری حمید را اشغال کرده است و تقریبا سی ثانیه پس از اذان است که کباب مذکور از آن گذرگاه عبور می کند و اینجاست که حمید در شک فرو می رود که آیا گذر کباب از حلق به مری پس از اذان مبطل روزه هست یا نه ! دقایقی پس از اذان حمید به خواب می رود .

حدود ساعت 10 صبح حمید پس از بیدار شدن مجدد از خواب به مغازه اش می رود . از آنجایی که ماه رمضان است مغازه بسیار خلوت است و حمید بیکار بر روی صندلی می نشیند و دستش را روی پیشخوان مغازه زیر چانه اش می گذارد و بدون هیچ حرکتی بیرون مغازه را نگاه می کند . اما هر چند دقیقه ای همزمان با گذر یک یا چند خانم از جلوی مغازه ، مردمک های چشم حمید از منتها الیه سمت چپ به منتها الیه سمت راست چشمش یا بالعکس حرکت می کند . تا ظهر تنها کاری که حمید می کند همین حرکت مردمک هاست . البته ما بین رفت و آمد مردمک ها چند باری هم ذکر های مخصوص ماه که بر روی کاغذی زیر شیشه پیش خوان مغازه اش نصب کرده را نیز تکرار می کند . ظهر که حمید به خانه می رود حین تماشای یک برنامه ی تلویزیونی در مورد مباحث اخلاقی با تذکر کارشناس برنامه حمید متنبه می شود که حین روزه داری مراقبت از تمامی اعضای بدن از جمله چشم ها نیز واجب است . در نتیجه بعد از ظهر که دوباره به مغازه می رود ، سعی می کند بر خلاف صبح که لا به لای حرکت مردمک هایش ذکر می گفت این بار لا به لای ذکر  گفتنش مردمک چشمهایش را حرکت دهد !

نزدیک غروب هنگام برگشت به خانه حمید مجبور است از کنار یک پروژه ی عظیم عریض سازی خیابان پیاده حرکت کند . وی که با احکام روزه داری در این زمینه آشنایی کامل دارد ، از چند قدم مانده به محل خاک برداری با دستمالی محکم جلوی دهان و بینی خود را میگیرد و از لابه لای گرد و خاکی که ماشین های خاک برداری ایجاد کرده اند بدون کوچکترین تنفسی صد متر راه را می پیماید بطوری که در انتهای مسیر صورتش سیاه شده و احساس خفگی می کند . با این وجود در پایان خنده ای از رضایت بعلت اجتناب از بلعیدن حتی یک مولکول گرد و غبار بر لبان حمید نقش بسته است .

حمید پس از رسیدن به خانه هنگام فرا رسیدن لحظه ی افطار قبل از آنکه روزه ی خود را افطار کند ، گوشه ای در خلوت خود مشغول دعا کردن و حاجت خواستن می شود . وی از خدا به پاداش تحمل این گرسنگی و تشنگی و انجام اعمال نیکش حاجاتی  را استدعا می کند . حاجاتی مثل سلامتی خود و کل خاندان ، یک همسر ایده آل شبیه یکی از آنهایی که امروز مردمک چشمهایش دنبال می کرد ، فرزندان صالح و پاکدمن و دانشمند ،‌ قهرمانی تیم آث میلان در کالچو ، پیروزی حق علیه باطل در کل عالم ، ریشه کن شدن ایدز ، پیدا شدن عینک دور بینش که از دیروز تا حالا گم شده ، انتخاب شدن در لاتاری گیرین کارت آمریکا ، رویش مجدد موهای سرش که چند سالی است بصورت کامل ریخته و در صورت عدم امکان رویش مجدد کچل شدن کامل شوهر دختر عمه اش الهه ، عدم احساس گرسنگی و تشنگی در روزهای باقیمانده از ماه رمضان و بالاخره توقف ضیعف تر شدن چشمهایش .

پس از دعا کردن حمید ایران منش آهی کشده و با حالت معنوی عمیقی که در خود احساس می کند با یک تکه نان خشک و یک خرما افطار می کند و باز دوباره با آهی عمیق به سراغ فر گاز و مرغ بریان درونش می رود ...

+ نوشته شده در جمعه سیزدهم شهریور 1388ساعت 23:46 توسط |


دارای صفات بیشـــــمارم چه کنم ؟

بیکارم و در زیر فشـــــارم چه کنم ؟

گویند بیــا وزیـــر این دولـــــت شـــو

من تجربه و سواد دارم ، چه کنم !؟

+ نوشته شده در یکشنبه هشتم شهریور 1388ساعت 18:57 توسط |

علیرغم اینکه سی و ششمین حلقه طنز نصف جهان فردا چهارشنبه چهارم شهریورماه ساعت 5 بعد از ظهر در خانه ی هنرمندان اصفهان واقع در چهار راه آبشار برگزار خواهد شد ، اما ان شاء الله مسئولین جان برکف جلسه را راس ساعت مقرر خاتمه خواهند داد تا دوستان مراسم افطار را بر سر سفره های آسمانی منزل خودشان برگزار کنند .

نکته ی اکید مؤکد تاکید شده : امسال بر خلاف سال های گذشته در پایان جلسه از حلیم بادم جان خبری نیست . هم اکنون به فکر افطار فردای خود باشید !

+ نوشته شده در سه شنبه سوم شهریور 1388ساعت 19:51 توسط |