تبليغاتX
نصفهان
الهی؛اگر از محرمان نیستم، ببین در کدام لیستم.
الهی؛اکنون که مشکلات با من توی کورس است، بگو دعای چه کسی توی بورس است.
ای خالق هستی و ای خالق نیستی،تو خودت نمره بیستی
الهی؛زمستان کردی بهار، نشد گرانی مهار.
الهی امروز که سبزه ها بردمیدی، زردی روی ما ندیدی.
الهی؛ فریادم رس ،طبیعت جوان شد،خلق به خانه ما روان شد
صندلی ومیز
مقام صندلی همیشه پشت میز است.
ببین که صندلی های چاپلوس چه جوردور میزپذیرایی را گرفته اند.
این میزشام بودکه سالها صندلی ها را به اتحاد دعوت میکرد.
صندلی جوان هنوزبه پشت میز نشینی عادت ندارد..
میز ها همیشه به صندلی نشینها پشت میکنند.
به نشستن پشت میز پیشکش عادت نکن.
.نیمکت ها نماینده دموکرات صندلی ها هستند.
صندلی ها ی راحتی خوب بلدندخودشان را توی دل میز جا کنند..
میز و صندلی چه به دل هم نشسته اند.
نویسنده رمانش را تقدیم کرد به همراه اولش تا اخرش :صندلی.
به دل میز عدالت ،صندلی قدرت نمی نشیند.
صندلی قدرت را برای پشت میز محاکمه می سازند.
بدون شرح
اگر نگاهم به نگاهت دوخته شد،خواهش میکنم عشق را درز بگیر.
عشق اتشینم زیر سایه چشم شما یخ کرد.
در این همه خشکسالی آبدیده شدیم.
+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم خرداد 1388ساعت 1:38 توسط |

... تویی تو

میخانه ی ایران شده ویرانه ، ولی باز

امروز امیــــــــــــر در میخانه تویی تو

آن ساقی صاحب نظر شهره ی آفاق

بر طبق نظرسنجــــی رایانه تویی تو

آن کس که ز لطفش ز «می» ناب عدالت

داده به همه یک دو ســه پیمانه تویی تو

آنکس که به هرکس که نخورده است ازاین«می»

داده عوضــــــــــش از خـــــــم یارانــــــــه تویی تو

مام وطن از غصه کچل گشت و هم اکنون

آن کس که به زلفش بزند شــانه تویی تو

آن کس که سفر کردن از این شهر به آن شهر

بهرش شــــــده یک عادت ماهانـــــه تویی تو

آن کس که اگر صبح توی دهلی هند است

عصرش بود   اندر ســـقز  و  بانه  تویی تو

آن کس که توی کوره دهات مالزی هم

تشریف ببرده   است  ملوکانه تویی تو

از بهر فلان بیوه زن کشــــــــــور ســــودان

آن کس که بسازد دو سه تا خانه تویی تو

گر هست بدهکاری در   بورکینافاسو

آن کس که برایش بزند چانه تویی تو

آن کس که به خرداد مه و تیر  بپوشد

کاپیشن و پوشاک زمستانه تویی تو

آن کس که ز جیبش بدهد سکه که با آن

عباس  شــود همــســــر فرزانـه تویی تو

آن کس که به خرجش عوض ماه عسل شان

رفتند به  حج اصــــــغر  و  پروانه   تویـــی تو

آن کس که جدا گشته حسابش ز «خلیفه»

چون دوخته یک   کیسه جداگانه   تویی تو

مرغ دل ما گرچـــه فقط می خورد انجیر

آن کس که بریزد به رهش دانه تویی تو

این بوش دهاتی به همه گفته که : آن کاو

کوبد هــــمه دم  آب توی  یانــه   تویی تو

آن کس که برد نفت سر سفره که نوشند

مردم عوض چایـــــــی صبحــــانه تویی تو

قافیه چون تنگ و ردیف است چو ناجور

گویم که تویی عاقـل و دیوانه منم من !

+ نوشته شده در شنبه دوم خرداد 1388ساعت 0:12 توسط |