تبليغاتX
نصفهان
واقعا تصادف و پیش آمد جالب و پر معنایی است که چهارشنبه 88/8/6 مصادف شده است با سی و هفتمین حلقه طنز نصف جهان ! ما هم مثل شما علاقمندان به ربط دادن همه چیز به همه چیز ، این رخداد نادر و میمون را که هر 3 میلیون سال یک بار ممکن است رخ دهد ، گرامی داشته و از تمامی دوستداران طنز و طنزپردازان دعوت می نمائیم تا در تاریخ مذکور ساعت 4 بعد از ظهر در خانه ی هنرمندان اصفهان واقع در چهار راه آبشارحضور بهم رسانده تا همزمان با هم این واقعه ی تاریخی را  نظاره گر باشیم !

+ نوشته شده در سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت 23:45 توسط |

حضور پنجره توی دل دیوار را خالی می کند.
پنجره دیواریست که نیست.
تجمع پنجره ها دیوار را فرو ریخت.
پنجره ها را از سر تیشه داریم.
فاصله هر دو پنجره کمی دیوار است.
تیشه با صدای بلند حضور پنجره را فریاد می زند.
سر تیشه از پا ننشست تا جای پنجره خالی نشد.

+ نوشته شده در جمعه بیست و چهارم مهر 1388ساعت 23:47 توسط |

( توضیح سردبیر : برخی از عناوین این ترانه مسامحتا بکار رفته اند ! )


مقدمه

 (اي نامه كه مي رسي به محمود

از جانب من بگو كه چي بود

اين سهميه ها و جارو جنجال

اين تورم و اين همه كمبود)

 

نامه اي به رئيس جمهور

 به نام خالقِ محمود و خورشيد

شروع شد نامه ام بي شَك و ترديد

سلام اي اسوهِ كردار و ايمان

تو اي نورِ حقيقت ، مِهر يزدان

آقا محمودِ ما حالت چطوره

نگفتي حال و احوالت چطوره

چيكارا ميكني روزات قشنگه

هنوزم اسب چالاكِت مي لنگه

هنوزم توي يادت مارو داري

قرار شد نفتو تو سفره بياري؟

چرا پس زير قولت مي زني هِي

تورم روي 50 باشه تا كِي؟

سهام مارو پس كي ديگه ميدين؟

حالا ما نه ، شمام هيچي نمي گين

گِروني كه هنوز بيدادِ اينجا

نخورديم گوجه چن وقته به مولا!

اصاً ول كن ، خودت خوبي و مَردي!

هنوزم دور دنيا رو مي گردي؟

هنوز ميري بوليوي ، سن پترزبورگ

كومور ، قسطنتنيه ، يا فرايبورك

نگفتي راستي اوضات روبه راهه

يا نه ، يوسف هنوزم توي چاهه

خبر داري جوونا لنگِ كارَن

حالا فرض كن كه ماهوارَم ندارن

ديگه مي پوسن اينجوري ، اقلاً

بيا فكري بكن ايندفعه ، اصلاً

به جاي مردمِ هر جاي دنيا

خوبه آباد كني ايران ما را

همين مرداي حالا نصفه نيمه

خودش آينده گنجايي عظيمه

نگفتي اين دفعه هستي تو ميدون؟

چيكارا مي كني اينبار برامون؟

جلوي گِشت ارشاد و مي گيري؟

يا مي سازي دواي ضِد پيري؟

ديگه آستين كوتاه آزادِ اينبار؟

يعني دوران كورش ميشه تكرار

پيامِ نور ديگه بازم مي سازي؟

كه هر شهر داشته باشه شهرِ بازي

 

پولِ نفتو سرِ سفره مياري؟

اصاً زاينده رود و دوس داري؟

چرا خشكيده آبش خيلي وقته؟

چرا بارون نمي ياد توي هفته؟

چرا دنياي گاليله بزرگه؟

چرا شنگولو مي خورد آقا گُرگه؟

چرا كبرا ديگه تصميم و رَد كرد؟

بگو پطرس واسه چي دَس تو سَد كرد؟

چرا دارا و سارا دوراً از هم؟

چرا پينوكيو نمي شه آدم؟

چرا دهقان فداكاريش تموم شد؟

چرا چوپان دروغ مي گُف سَر از خود؟

چرا ؟ اصلاً چراهامون زياده

جواب اين چرا ها رو كي داده

نمي خوام روبه روم ابهام باشه

ديگه نامه تمومه آخراشه!

عمو خوابم مياد قول ميدي حتماً

جواب نامه رو بنويسي فوراً

منم تا پاي صندوق پا به پاتم

ولي شرمنده ي اين خوبياتم!

+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم مهر 1388ساعت 12:23 توسط |

حضور پنجره توی دل دیوار را خالی می کند .
پنجره دیواریست که نیست .
تجمع پنجره ها دیوار را فرو ریخت .
پنجره ها را از سر تیشه داریم .
فاصله هر دو پنجره کمی دیوار است.
تیشه با صدای بلند حضور پنجره را فریاد می زند .
سر تیشه از پا ننشست تا جای پنجره خالی نشد .
پل ها را به جرم توقف بیجا روی رود بی آب تخریب کردند .
+ نوشته شده در پنجشنبه دوم مهر 1388ساعت 1:16 توسط |

یک جفت مردمک

نیمه های بامداد حمید ایران منش با زنگ ساعت از خواب بر می خیزد . چند شبی از ماه رمضان می گذرد و امشب حمید تصمیم گرفته سحر را زود تر بیدار شود تا با صبر و حوصله ی کافی قبل از سحری خوردن تمامی اعمال شب چهارم ماه را بجا آورد . با مطالعه قبلی و با دقت و وسواس خاصی تمامی اعمال روز چهارم را در طی بیست دقیقه بجا می آورد . تقریبا در قسمت های آخر دعای روز چهارم است که ناگهان به ذهنش خطور می کند که درست است که امروز ، روز چهارمی است که او قصد روزه گرفتن دارد اما روز اول روزه داری فقط برای احتیاط و پیشواز بوده است و در واقع امروز ، روز سوم ماه است در نتیجه این چنین است که حین خواندن دعای روز چهارم و لا به لای ادای کلمات با مخرج صحیح و غلیظ ناگهان فریاد می زند : «اوه شیت !» سپس ادامه ی دعای مذکور را رها کرده ، دست بکار می شود تا اعمال روز سوم را بجا آورد . خلاصه تمامی آن اعمالی که دفعه ی قبل در طول بیست دقیقه بجا آورده بود این بار با کمک مهارت تندخوانی و بدن انعطاف پذیر و ورزیده اش در مدت چهار دقیقه انجام می دهد . در ضمن آنچه واقعا بر ارزش توانایی های حمید می افزاید آن است که وی در حین خواندن ادعیه مربوطه بدلیل ضیغ وقت غذایش را نیز بر روی اجاق گرم کرده و از آن مهمتر همزمان با پایان دعا یک سالاد شیرازی خوشمزه نیز آماده کرده است .

نوبت سحری خوردن شده است اما وقت بسیار تنگ است . حمید تنها سه دقیقه تا اذان صبح زمان دارد . وی با سرعت بسیار مشغول بلعیدن غذایش که چلوکباب است می شود . علیرغم تلاش و سرعت بسیار بالای حمید ، باز هم وقت کم می آید و چند ثانیه مانده به اذان چند قاشق برنج به همراه تقریبا دو سوم یک سیخ کباب کامل باقی می ماند . حمید بی درنگ تمامی برنج ها و کباب را وارد دهان خود می کند و دقیقا همزمان با الف الله اکبر اذان با یک فشار قوی و محکم تمامی محتویات دهان خود را قورت می دهد بنحوی که آن دو سوم کباب مذکور بصورت دست نخورده و کامل و به شکل عمودی فاصله ی حلق تا مری حمید را اشغال کرده است و تقریبا سی ثانیه پس از اذان است که کباب مذکور از آن گذرگاه عبور می کند و اینجاست که حمید در شک فرو می رود که آیا گذر کباب از حلق به مری پس از اذان مبطل روزه هست یا نه ! دقایقی پس از اذان حمید به خواب می رود .

حدود ساعت 10 صبح حمید پس از بیدار شدن مجدد از خواب به مغازه اش می رود . از آنجایی که ماه رمضان است مغازه بسیار خلوت است و حمید بیکار بر روی صندلی می نشیند و دستش را روی پیشخوان مغازه زیر چانه اش می گذارد و بدون هیچ حرکتی بیرون مغازه را نگاه می کند . اما هر چند دقیقه ای همزمان با گذر یک یا چند خانم از جلوی مغازه ، مردمک های چشم حمید از منتها الیه سمت چپ به منتها الیه سمت راست چشمش یا بالعکس حرکت می کند . تا ظهر تنها کاری که حمید می کند همین حرکت مردمک هاست . البته ما بین رفت و آمد مردمک ها چند باری هم ذکر های مخصوص ماه که بر روی کاغذی زیر شیشه پیش خوان مغازه اش نصب کرده را نیز تکرار می کند . ظهر که حمید به خانه می رود حین تماشای یک برنامه ی تلویزیونی در مورد مباحث اخلاقی با تذکر کارشناس برنامه حمید متنبه می شود که حین روزه داری مراقبت از تمامی اعضای بدن از جمله چشم ها نیز واجب است . در نتیجه بعد از ظهر که دوباره به مغازه می رود ، سعی می کند بر خلاف صبح که لا به لای حرکت مردمک هایش ذکر می گفت این بار لا به لای ذکر  گفتنش مردمک چشمهایش را حرکت دهد !

نزدیک غروب هنگام برگشت به خانه حمید مجبور است از کنار یک پروژه ی عظیم عریض سازی خیابان پیاده حرکت کند . وی که با احکام روزه داری در این زمینه آشنایی کامل دارد ، از چند قدم مانده به محل خاک برداری با دستمالی محکم جلوی دهان و بینی خود را میگیرد و از لابه لای گرد و خاکی که ماشین های خاک برداری ایجاد کرده اند بدون کوچکترین تنفسی صد متر راه را می پیماید بطوری که در انتهای مسیر صورتش سیاه شده و احساس خفگی می کند . با این وجود در پایان خنده ای از رضایت بعلت اجتناب از بلعیدن حتی یک مولکول گرد و غبار بر لبان حمید نقش بسته است .

حمید پس از رسیدن به خانه هنگام فرا رسیدن لحظه ی افطار قبل از آنکه روزه ی خود را افطار کند ، گوشه ای در خلوت خود مشغول دعا کردن و حاجت خواستن می شود . وی از خدا به پاداش تحمل این گرسنگی و تشنگی و انجام اعمال نیکش حاجاتی  را استدعا می کند . حاجاتی مثل سلامتی خود و کل خاندان ، یک همسر ایده آل شبیه یکی از آنهایی که امروز مردمک چشمهایش دنبال می کرد ، فرزندان صالح و پاکدمن و دانشمند ،‌ قهرمانی تیم آث میلان در کالچو ، پیروزی حق علیه باطل در کل عالم ، ریشه کن شدن ایدز ، پیدا شدن عینک دور بینش که از دیروز تا حالا گم شده ، انتخاب شدن در لاتاری گیرین کارت آمریکا ، رویش مجدد موهای سرش که چند سالی است بصورت کامل ریخته و در صورت عدم امکان رویش مجدد کچل شدن کامل شوهر دختر عمه اش الهه ، عدم احساس گرسنگی و تشنگی در روزهای باقیمانده از ماه رمضان و بالاخره توقف ضیعف تر شدن چشمهایش .

پس از دعا کردن حمید ایران منش آهی کشده و با حالت معنوی عمیقی که در خود احساس می کند با یک تکه نان خشک و یک خرما افطار می کند و باز دوباره با آهی عمیق به سراغ فر گاز و مرغ بریان درونش می رود ...

+ نوشته شده در جمعه سیزدهم شهریور 1388ساعت 23:46 توسط |


دارای صفات بیشـــــمارم چه کنم ؟

بیکارم و در زیر فشـــــارم چه کنم ؟

گویند بیــا وزیـــر این دولـــــت شـــو

من تجربه و سواد دارم ، چه کنم !؟

+ نوشته شده در یکشنبه هشتم شهریور 1388ساعت 18:57 توسط |

علیرغم اینکه سی و ششمین حلقه طنز نصف جهان فردا چهارشنبه چهارم شهریورماه ساعت 5 بعد از ظهر در خانه ی هنرمندان اصفهان واقع در چهار راه آبشار برگزار خواهد شد ، اما ان شاء الله مسئولین جان برکف جلسه را راس ساعت مقرر خاتمه خواهند داد تا دوستان مراسم افطار را بر سر سفره های آسمانی منزل خودشان برگزار کنند .

نکته ی اکید مؤکد تاکید شده : امسال بر خلاف سال های گذشته در پایان جلسه از حلیم بادم جان خبری نیست . هم اکنون به فکر افطار فردای خود باشید !

+ نوشته شده در سه شنبه سوم شهریور 1388ساعت 19:51 توسط |

- سبز که نباشی بی باد هم فرو می ریزی

- شبگرد اگر در جا هم قدم بزند به سپیده می رسد

- قفس خالی پر از آزادی است

- قفس عرصه ی پرواز مگس هم نیست

- قفس خانه ی امن پرنده ی بی پرواز است

- پرنده ای که با قفسش کنار آمده احساس آزادی می کند

- وای به روزی که آرشیو شنیده های سکوت آفتابی شود

- آب روان از مرگ ماندن می گریزد

- مرداب از انزوا آب می خورد

- مرداب دریای رود بی رویاست

- درختی که از زمستان بترسد به بهار نمی رسد

- تیشه از راسته ی تبرسانان است

- در زبان تبری نام جنگل تبرستان است

- به دستور خشکسالی گل کردن در ملاء عام ممنوع است

- حال آینده ی تحمیلی است ...

+ نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم مرداد 1388ساعت 0:49 توسط |

تبصره شماره دو

سلام و درود بر ملت غیورایران ! از قضا فرصتی دست داد تا اینجانب ج.س از طریق جعبه ی جادویی در پیشگاه شما ملت همه چیز محور اعترافاتی کوتاه را بر زبان بیاورم به امید اینکه عبرتی برای هموطنان عزیزم باشم تا بلکه همه چیز محورتر شوند .

ماجرا از سال ها قبل شروع شد . در آن سال ها یک شب نزدیک غروب آفتاب خانه ی ما محل تجمع عناصر سرشناس مختلفی از هر دو جناح بود ، هم جناح مادری هم جناح پدری . فضای بسیار ملتهبی نیز بر جو موجود سایه افکنده بود بطوری که بصورت مداوم بین اعضای خانواده پدری و مادری صحبت های تندی رد و بدل می شد . حتی در گوشه ای از سالن پذیرایی پسر دایی ام داشت موهای دختر عمویم را می کشید و دختر عمویم هم انگشتش را تا نیمه داخل دماغ پسر دایی ام کرده بود . خلاصه در آن فضای بسیار پر التهاب بود که متاسفانه اینجانب که در آن ایام دو سه سال بیشتر نداشتم فریب خورده و از فضای باز و جو آزادی ای که به لطف و سعه ی صدر پدر و مادرم برایم فراهم شده بود که همانا عدم اجبار به پوشیدن پوشک بود ، سوء استفاده کردم و در حالی که در آغوش خان دایی گرامی ام بودم ، دست به یک خرابکاری وحشتناک زدم . متاسفانه این رفتار تحریک برانگیز من جو و شامه ی تمامی حضار را به شدت تحت تاثیر قرار داد و باعث تشویش اذهان عموم افراد حاضر در صحنه شد . در پی این اتفاقات خان دایی محترم که اوضاع را ملتهب می دید به شدت عصبانی شده شروع به دادن انواع ناسزاها به بنده کرد و از پسر دایی و دختر عمویم هم خواست که به دعوای خود پایان دهند و به سراغ من بیایند و یکی موهایم را بکشد و یکی انگشتش را تا آخر داخل دماغم بکند ! اما من نیز که به شدت مضطرب شده بودم و تقریبا عنان اختیار را از دست داده بودم از فرصت سوء استفاده کردم و تا می توانستم به حرکت مذبوحانه ی خود ادامه دادم بطوری که تمامی کت مخملی آبی رنگ خان دایی عزیز را آغشته نمودم و این گونه بود که کت مخملی آبی رنگ که کاملا با رنگ زرد ترکیب شده بود به صورت کامل به رنگ سبز تغییر رنگ داد !

آه ملت غیور ایران ! امروز که پس از سال ها به این وقایع و عملکرد گذشته ی خود می نگرم به واقع به این نتیجه می رسم که رفتار هیجانی و کورکورانه ی من کاملا از سر غفلت و اشتباه بوده است . اینجانب ج.س در آن فضای خاص که بیش از هر چیز به آرامش و قانون مداری نیاز داشت به راحتی می توانستم با یک در خواست کتبی مانع بروز فاجعه و پرداخت هزینه ی سنگین و تلخکامی تمامی میهمانان و ملت ایران شوم . آن درخواست کتبی می توانست بدین شرح باشد :

به کلی سری فوق العاده فوری

حضور محترم والده ی ارجمندم

با سلام تهیت به عرض می رساند نظر به اینکه اینجانب ج.س طبق ماده ی واحده ی قانون مبارزه با هر گونه خرابکاری مصوب 25 خرداد ، تبصره شماره 2 آن قانون را دارم ، لذا تقاضامندم نسبت به اعمال مراحل قانونی تبصره شماره دو مذکور اقدامات مقتضی را به عمل آورده و متعاقبا صورتجلسه تنظیم و نتایج همراه با صورتجلسه تنظیمی در اسرع وقت به  نظر اینجانب برسد . با تشکر والسلام . امضا ج.س

اما متاسفانه در آن لحظه ی حساس و سرنوشت ساز من این راه حل قانونی را نادیده گرفتم و خودسرانه با پا نهادن بر روی تمامی ارزش ها مبادرت به ...

جا دارد در این لحظه همانطور که دوستان تذکر می دهند چند نکته ی بسیار مهم را یاد آوری کنم :

1- تمامی این اتفاقات تلخ ریشه در خارج از کشور داشت چراکه چند ساعت قبل از حادثه متاسفانه اینجانب سه قوطی پر نوشابه انرژی زا نوشیده بودم ، نوشابه هایی که به صورت غیر قانونی از طریق مرز خسروی وارد کشور شده بود . لذا از همین جا از تمامی مسئولان ذیربط تقاضا دارم به هر نحو ممکن از ورود این طور نوشیدنی ها به کشور جدا جلوگیری نمایند چراکه این نوشیدنی در انجام عملیات خرابکارانه از هر نوع بمب خوشه ای و هسته ای مخرب تر و زود بازده تر هستند .

2- بنده مطلع شده ام که پس از بروز چنین حوادث هولناکی والدین محترم فرزندان دلبندشان را سه پوشکه می کنند و مسئولین محترم نیز پوشک سوم را مهر و موم می کنند . اینجانب به عنوان یکی از قربانیان و فریب خوردگان پروژه ی خرابکاری و تعرض به البسه ی مردم حمایت قاطع خود را از این اقدام پیشگیرانه اعلام می دارم و یادآوری می کنم که اگر در خصوص من نیز چنین اقدام عاقلانه ای صورت گرفته بود من امروز در چنین وضعیت اسف باری نبودم .

3- از تمامی هموطنان که این روزها هم سن و سال آن روزهای من هستند تقاضا می کنم قبل از هرگونه اقدامی اعم از تبصره های یک دو سه الی الآخر قانون فوق الذکر به نتایج و عواقب عمل خود بیندیشند ، از سرنوشت امثال من عبرت بگیرند و خود را تبدیل به مهره های دست نشانده ی اجانب نکنند .

4- بنده ج.س از همین موقعیت استفاده می کنم و از پیشگاه ملت همه چیز محور به خصوص خان دایی گرامی که نصایح خردمندانه اش راهگشای گره کور زندگی من بود و بزرگ منشانه به من این فرصت اعتراف را داد طلب عفو و بخشش می کنم . والسلام .

+ نوشته شده در چهارشنبه هفتم مرداد 1388ساعت 23:50 توسط |

کلا ما عقیده داریم همه چیز به همه چیز ربط داره و اصولا چه معنی داره که بگیم فلان چیزا بفلان چیزا چه ربطی داره !؟ از این مقدمه بسیار مهم که خیلی هم به یه سری چیزا ربط داشت نتیجه می گیریم که :

سی و پنجمین حلقه طنز نصف جهان فردا چهارشنبه هفتم مرداد ماه ساعت 5 بعد از ظهر در خانه ی هنرمندان اصفهان واقع در چهار راه آبشار برگزار خواهد شد ...

+ نوشته شده در چهارشنبه هفتم مرداد 1388ساعت 1:19 توسط |

........................ با این وجود فردا سوم تیر ماه سال 88 ساعت 5 بعد از ظهر در خانه ی هنرمندان اصفهان واقع در چهار راه آبشار سی و چهارمین حلقه طنز نصف جهان بر پا خواهد شد ! 

پی نوشت : کار طنز فقط خندان نیست !

+ نوشته شده در چهارشنبه سوم تیر 1388ساعت 1:1 توسط |

الهی؛اگر از محرمان نیستم، ببین در کدام لیستم.
الهی؛اکنون که مشکلات با من توی کورس است، بگو دعای چه کسی توی بورس است.
ای خالق هستی و ای خالق نیستی،تو خودت نمره بیستی
الهی؛زمستان کردی بهار، نشد گرانی مهار.
الهی امروز که سبزه ها بردمیدی، زردی روی ما ندیدی.
الهی؛ فریادم رس ،طبیعت جوان شد،خلق به خانه ما روان شد
صندلی ومیز
مقام صندلی همیشه پشت میز است.
ببین که صندلی های چاپلوس چه جوردور میزپذیرایی را گرفته اند.
این میزشام بودکه سالها صندلی ها را به اتحاد دعوت میکرد.
صندلی جوان هنوزبه پشت میز نشینی عادت ندارد..
میز ها همیشه به صندلی نشینها پشت میکنند.
به نشستن پشت میز پیشکش عادت نکن.
.نیمکت ها نماینده دموکرات صندلی ها هستند.
صندلی ها ی راحتی خوب بلدندخودشان را توی دل میز جا کنند..
میز و صندلی چه به دل هم نشسته اند.
نویسنده رمانش را تقدیم کرد به همراه اولش تا اخرش :صندلی.
به دل میز عدالت ،صندلی قدرت نمی نشیند.
صندلی قدرت را برای پشت میز محاکمه می سازند.
بدون شرح
اگر نگاهم به نگاهت دوخته شد،خواهش میکنم عشق را درز بگیر.
عشق اتشینم زیر سایه چشم شما یخ کرد.
در این همه خشکسالی آبدیده شدیم.
+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم خرداد 1388ساعت 1:38 توسط |

... تویی تو

میخانه ی ایران شده ویرانه ، ولی باز

امروز امیــــــــــــر در میخانه تویی تو

آن ساقی صاحب نظر شهره ی آفاق

بر طبق نظرسنجــــی رایانه تویی تو

آن کس که ز لطفش ز «می» ناب عدالت

داده به همه یک دو ســه پیمانه تویی تو

آنکس که به هرکس که نخورده است ازاین«می»

داده عوضــــــــــش از خـــــــم یارانــــــــه تویی تو

مام وطن از غصه کچل گشت و هم اکنون

آن کس که به زلفش بزند شــانه تویی تو

آن کس که سفر کردن از این شهر به آن شهر

بهرش شــــــده یک عادت ماهانـــــه تویی تو

آن کس که اگر صبح توی دهلی هند است

عصرش بود   اندر ســـقز  و  بانه  تویی تو

آن کس که توی کوره دهات مالزی هم

تشریف ببرده   است  ملوکانه تویی تو

از بهر فلان بیوه زن کشــــــــــور ســــودان

آن کس که بسازد دو سه تا خانه تویی تو

گر هست بدهکاری در   بورکینافاسو

آن کس که برایش بزند چانه تویی تو

آن کس که به خرداد مه و تیر  بپوشد

کاپیشن و پوشاک زمستانه تویی تو

آن کس که ز جیبش بدهد سکه که با آن

عباس  شــود همــســــر فرزانـه تویی تو

آن کس که به خرجش عوض ماه عسل شان

رفتند به  حج اصــــــغر  و  پروانه   تویـــی تو

آن کس که جدا گشته حسابش ز «خلیفه»

چون دوخته یک   کیسه جداگانه   تویی تو

مرغ دل ما گرچـــه فقط می خورد انجیر

آن کس که بریزد به رهش دانه تویی تو

این بوش دهاتی به همه گفته که : آن کاو

کوبد هــــمه دم  آب توی  یانــه   تویی تو

آن کس که برد نفت سر سفره که نوشند

مردم عوض چایـــــــی صبحــــانه تویی تو

قافیه چون تنگ و ردیف است چو ناجور

گویم که تویی عاقـل و دیوانه منم من !

+ نوشته شده در شنبه دوم خرداد 1388ساعت 0:12 توسط |

در کشوری که اصل بر استثنا است و اصولا استثنا اصل است ( شکسپیر و کانت و نیچه روی هم نمی توانستند چنین جمله ی عمیقی را بیان کنند ! ) استثنائا سی و سومین حلقه طنز نصف جهان سی ام اردیبهشت برگزار خواهد شد .

به قول شاعر علیه الرحمه که می فرمود : قرارمون یادت نره ! قرار ما چهارشنبه ۳۰ اردیبهشت ۸۸ ساعت ۵ بعد از ظهر خانه ی هنرمندان اصفهان واقع در چهار راه آبشار !

سردبیر

+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388ساعت 0:19 توسط |

یارب سببی که صاحب زور شوم

یا بیخودکی عزیز و مشهور شوم

با این همه پست مختلف در عمرم

این آخر سر رئیس جمهور شوم !

 

طناز که بودیم و نمک شور شدیم

یک هاله ی نور آمد و پر نور شدیم

دیدیم جهان نیازمند است به ما

این شد که یهو رئیس جمهور شدیم ! 

+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم اردیبهشت 1388ساعت 19:35 توسط |

مجری : در برنامه امشب « حضور سبز ، هر ایرانی یک رای ، هموطن صحنه را خالی مکن ، برادر رای یادت نره ! » از یکی از نامزدهای مطرح پست ریاست جمهوری ، آقای دکتر راستین مقتدر ، دعوت کرده ایم تا در استودیو حضور پیدا کنند و در یک گفتگوی رو در رو نظرات و برنامه های خود و طیف حامی خود را برای شما ملت فهیم شرح دهند . از تمامی شما بینندگان محترم برنامه ی « حضور سبز ، هر ایرانی یک رای ، هموطن صحنه را خالی مکن ، برادر رای یادت نره ! » دعوت می کنم تا پایان این گفتگو ما را همراهی نمایید .

دکتر راستین مقتدر : در ابتدا باید عرض کنم که یک انتقاد جدی به اسم برنامه ی شما وارد است . چرا باید بگوییم : « حضور سبز ، هر ایرانی یک رای ، هموطن صحنه را خالی مکن ، برادر رای یادت نره ! » ؟ ملت ما بهترین ملت دنیاست ، مردم ما آنقدر خوب هستند که اگر ما بستر آن را فراهم بیاوریم حاضرند خیلی بیش از این ها در صحنه حضور پیدا کنند . بنابر این پیشنهاد می دهم اسم برنامه تان به « حضور خیلی سبز ، هر ایرانی حداقل یک رای ، هموطن صحنه ها را خالی مکن ، برادر رای ها یادت نره ! » تغییر دهید .

مجری : بنده به سرعت سوالات را مطرح می کنم و خواهش می کنم به صراحت و اختصار جواب بفرمایند . سوال اول : آیا اگر شما به عنوان رئیس جمهور انتخاب بشوید بازهم ما شاهد یک سری تغییرات وسیع در مدیران خرد و کلان کشور خواهیم بود و یا به اصطلاح همچنان تغییر اتوبوسی مدیران رخ خواهد داد ؟

دکتر راستین مقتدر : بنده کاملا با تغییر اتوبوسی مدیران مخالف هستم . اصولا تغییر اتوبوسی مدیران روش لیبرال های سرمایه دار کاپیتالیست مزدور مرفه بی درد است ! شیوه ی جایگزین ما تغییر نیسانی یا خاوری مدیران است . در این روش کم هزینه ی مستضعف پرور بنده خودم سوار یک وانت نیسان و یا یک خاور شده و به همراه مشاورانم به میان مردم شهرها و روستاهای اقصاء نقاط کشور می رویم و از میان مردم به صورت رندومی وزیران ، معاونین و مدیر کل های دولت را انتخاب می کنیم و خود بنده به هر کس انتخاب شد می گویم : «بپر بالا !» و وقتی نیسان یا خاور پر شد تخته گاز تا ساختمان پاستور می گازانیم ! در ضمن باید عرض کنم در دولت من انتخاب مسئولان عالی رتبه به روش چرخشی و حقوق آنها نیز به صورت روزمزد خواهد بود !

مجری : سوال دوم ، برنامه ی شما در قبال مفاسد اقتصادی چیست !؟

دکتر راستین مقتدر : بنده قول می دهم در صورت انتخاب روزانه حداقل 100 تا 120 نفر از مفسدین اقتصادی را به ملت شریف ایران معرفی کنم . برنامه ای هم در همین زمینه تدوین کرده ایم که نام مفسدین کلان اقتصادی به بهترین شکل ممکن به استحضار مردم عزیز رسانده شود . مثلا قرار شده است که ما بین سریال ها یوسف پیامبر و افسانه ی جومونگ به جای پخش آگهی بازرگانی نام و تصویر مفسدین اقتصادی پخش شود . حتی برنامه ریزی کرده ایم که اندازه ی ماهواره ی امید به قدری باشد که بتوانیم اسامی تمامی مفسدین اقتصادی را روی بدنه آن بنویسیم و به فضا پرتاب کنیم !

مجری : سوال سوم ، لطفا به طور خلاصه برنامه ی خود را در بعد سیاست خارجی و ارتباط با جهان بین الملل بیان نمایید .

دکتر راستین مقتدر : ما به این نتیجه رسیده ایم که بهتر است برای صرفه جویی در هزینه ها و بالا بردن بهره وری و پرهیز از تشکیلات سازمانی و اداری عریض و طویل ، وزارت خارجه را به وزارت هوگوچاوز تغییر نام و کاربری دهیم . و یک وزیر که تنها و تنها به زبان ونزوئلایی مسلط است را به مدیریت این وزارت خانه بگماریم و از این طریق با جامعه ی بین الملل در ارتباط باشیم !

مجری : سوال بعدی ، لطفا نظر خود را پیرامون مقوله ی توسعه ی سیاسی و آزادی مطبوعات مطرح نمایید .

دکتر راستین مقتدر : آیا واقعا امروز مشکل کشور توسعه ی سیاسی و آزادی مطبوعات است !؟ بگذارید برایتان خاطره ای تعریف کنم . چندی قبل در سفر به یکی از استان ها خبردار شدیم آقایی به نام مهندس صالح خردادیان در یکی از دانشگاه ها مشغول سخنرانی است و داد و فریاد از خفقان سیاسی و تعطیلی مطبوعات سر می دهد و ملت هم صوت و کف زنان او را تشویق می کنند. ما هم تا از ماجرا خبردار شدیم سر نیسان را کج کردیم و رفتیم بیرون سالن محل سخنرانی بار سیب زمینی که همیشه پشت نیسان ما هست را خالی کردیم . جالب است بدانید که حتی یک نفر در سالن باقی نماند و همه به سمت سیب زمینی های رایگان هجوم آوردند . حالا شما قضاوت کنید مشکل کشور ما آزادی است یا سیب زمینی !؟

مجری : سوال بعدی ، همانطور که می دانید یکی از بغرنج ترین مسائل و بحران های لا ینحل این شکور حضور مسئولان در خارج از کشور و مواجه شدن آنها با خانم ها و مشکل دست دادن با آنها است . در این زمینه شما چه برنامه ای دارند ؟

دکتر راستین مقتدر : همانطور که عرض کردم بنده در صورت انتخاب تنها به کشور دوست و برادر ونزوئلا سفر خواهم کرد . مسئولان ونزوئلا هم آنقدر به ایران آمده اند و ما هم آنقدر به آنجا رفته ایم که آنها بهتر از ما با محذورات شرعی ما آشنا هستند . بنابراین به ملت شریف ایران قول صد در صد می دهم در صورتی که مرا انتخاب نمایید هیچ مشکلی در این زمینه وجود نخواهد داشت !

مجری : و اما سوال آخر ، خواهش می کنم برنامه های خود را برای پیشبرد مقوله طنز بالاخص طنز مکتوب بیان فرمایید .

دکتر راستین مقتدر : الحمد الله در هر زمینه ای به ما انگ کم کاری و ضعف بزنند در این مقوله  پیش تازی ما بر هیچ کس پوشیده نیست ! مردم آگاه ما خود می توانند به سابقه ی ما رجوع کنند . مسلما تصدیق خواهید کرد که تا کنون در دوران زمام داری هیچ یک از مسئولین به اندازه دوران مسئولیت ما طنز رونق نگرفته است ! کدام یک از مسئولین روزانه این قدر خوراک و سوژه ی طنز برای طنزپردازان فراهم کرده اند ؟ وزیر محترم ارتباطات به من گزارش داده اند که جانمایه ی دو سوم کل پیامک های شیرین ارسالی در ایران را بنده به تنهایی فراهم آورده ام ! در نهایت بنده قول می دهم در صورت انتخاب شدن سیر صعودی و شتاب کمک به پیشرفت و تعالی طنز را همچنان در اولویت برنامه هایم قرار بدهم !

مجری : ضمن تشکر از آقای دکتر و بینندگان عزیز، از اینکه تا پایان بیننده ی برنامه ی « حضور خیلی سبز ، هر ایرانی حداقل یک رای ، هموطن صحنه ها را خالی مکن ، برادر رای ها یادت نره ! » بودید از شما سپاسگزارم !

+ نوشته شده در جمعه هجدهم اردیبهشت 1388ساعت 17:2 توسط |

به منابست اتمام سریال دیدنی یوسف پیامبر (ع) :

در سال نو زلیخا چون آسنا جوان شد

آب از دهان یوسف با دیدنش روان شد

آن دو هوو شدند و یوسف بدون سانسور

الگوی مصرفش را اصــــــــــلاح کرد اینجور

+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 23:17 توسط |

برای رعایت الگوی مصرف فقط عرض کنم : سی و دومین حلقه ی طنز نصف جهان بسیار خوب و با نشاط و خندان برگزار شد و کسانی که تشریف نیاوردند جلسه ی بسیار خوبی را از دست دادند ! و السلام !

+ نوشته شده در چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388ساعت 12:59 توسط |

شاعر می گوید : سالی که نکوست از باختش مقابل عربستان پیداست ! این جمله کاملا " با " ربط  را برای این عرض کردم تا از تمامی طنزپردازان عزیز و طنزدوستان لذیذ ( امان از وقتی که آدم بخواد زور زورکی نثر مسجع بنویسه ! ) خواهش کنم که مبادا در سال 88 جلسات حلقه طنز نصف جهان را از دست بدهند چرا که در راستای همان جمله ی اول بنظر می رسد امسال با همت تمامی مسئولان ذیربط الحمدالله سوژه ها و موضوعات طنز به وفور در اختیار طنزپردازان قرار گرفته و خواهد گرفت و به این ترتیب پیش بینی می شود امسال در عرصه ی طنز به پیشرفت ها و موفقیت های عظیمی دست پیدا کنیم ان شاء الله ...

و اما اولین حلقه ی طنز نصف جهان در سال 88 که مصادف است با سی و دومین حلقه طنز نصف جهان ، فردا دوم اردیبهشت ساعت 5 بعد از ظهر در خانه هنرمندان اصفهان واقع  در چهار راه آبشار برگزار خواهد شد . تشریف فرمایی شما باعث شادی روح ما و تسلی خاطر باز خود ما خواهد شد !

سردبیر

+ نوشته شده در سه شنبه یکم اردیبهشت 1388ساعت 23:44 توسط |

س : در روزنامه خوانده ام که قانون حمل و نقل عمومی برنامه ریزی نموده که تا سال 91 میزان مرگ و میر ناشی از تصادفات و حوادث رانندگی پنجاه در صد کاهش یابد . خواستم بپرسم چگونه می توانند چنین امری را ممکن سازند ؟

مشاور : این امر ممکن است . اگر از حرکت کلیه وسایل نقلیه موتوری در ایران جلوگیری کنند .

س : اگر این کار را بکنند پس 50 در صد مرگ و میر چگونه اتفاق می افتد ؟

مشاور : خودروهایی که در پارکینگ نگهداری می شوند ، خود به خود آتش می گیرند و باعث مرگ ومیر اطرافیان می شوند !
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم فروردین 1388ساعت 13:23 توسط |

چهارشنبه ی جیز

هشدار نگارنده : اگر شما از آن آدمهایی هستید که عرق ملی در شما قل قل می کند و اگر خدایی ناکرده کسی به سنن و آداب و رسوم کشورمان چپ نگاه کند رگ مبارک غیرت و تعصبتان ور می قلمبد ، به شما توصیه می کنم که این نوشته را نخوانید !

همانا آداب و سنن و آئین های ما جزو فرهنگ غنی ما بوده و یقینا هر چیز هم که مربوط به فرهنگ ما باشد چیز خوبی است و کلا چون ما آدم های خیلی گلی هستیم ، همه آداب و رسوم ما هم بلبل است . اما جدای از این به به و چه چه ها در ذیل مروری کوتاه می کنیم به یکی از این سنت های حسنه ( البته از نوع حسن خطرناکه حسن ! ) به نام چهارشنبه سوری :

چهارشنبه سوری یا به قول رسانه ی ملی چهار شنبه آخر سال مدت ها در کشور ما برگزار می شد و روایاتی نیز در مورد چگونگی پیدایش این مراسم ذکر می شد . اما در حال حاضر و با توجه به شیوه ی جدید برگزاری این مراسم بین مورخان و دانشمندان اختلاف نظر وجود دارد که آیا چهارشنبه سوری منشاء بیگ بنگ بوده یا بیگ بنگ منشاء چهارشنبه سوری !؟ البته در تازه ترین تحقیقات دانشمندان ناسا که با همکاری ماهواره ی امید به انجام رسیده است مشخص شده است که در میلیون ها میلیون سال پیش که هنوز هیچ کهکشان و ستاره و سیاره ای وجود نداشت و هنوز هیچ چیزی آفریده نشده بود ، دو ایرانی به نام های کیومرث و سیامک در خلاء مشغول برگزاری مراسم چهارشنبه سوری و پریدن از روی آتش بودند که در این بین کیومرث به سیامک گفت : «سیا ! این ترقه پیازی رو می بینی ؟ بیا مال تو پرتابش کن خیلی حال میده !»

اما سیامک جواب داد :«نه نه کیومرث ! دیشب رسانه ی ملی گفت نباید در چهارشنبه آخر سال که خیلی جیزه کارهای بد بد بکنیم !»

ناگهان مابین کشاکش و جر و بحث کیومرث و سیامک ترقه پیازی از دست کیومرث رها شد و به کله ی سیامک اصابت کرد و ترکید و کله ی او را ترکاند ! و این بود منشاء بیگ بنگ یا همان انفجار بزرگ که جهان هستی و کهکشان ها را پدید آورد !

اما از این مقدمه تاریخی که بگذریم به چهارشنبه سوری امروزی می رسیم . تا چند سال پیش چهارشنبه سوری محدود می شد به یکی دو ساعت برنامه در شب چهارشنبه ی آخر سال اما الحمد لالله از آنجایی که در کشور در حال توسعه ی ما همه چیز در حال پیشرفت و گسترش است امروزه چهارشنبه سوری از دو هفته قبل از چهارشنبه آخر سال با انفجار اولین بمب دست ساز شروع می شود و تا خود سیزدهم فروردین که همراه با در کردن سیزده آخرین ترقه ها و دینامیت ها نیز در می شوند ، ادامه پیدا می کند . البته شکر خدا امروزه آداب بی مزه ی سابق چهارشنبه سوری از قبیل پریدن از روی آتش ، شعرخوانی و یا قاشق زنی و از این قبیل کارها کنار گذاشته شده و این خنک بازی ها جای خود را به سنت های هیجان انگیز و نشاط آوری همچون انفجار تی ان تی ، پرتاب فشفشه و موشک مرگ ، خودسوزی ، پرتاب گربه درون آتش ، غنی سازی ترقه با اورانیوم ، مین گذاری در سطح شهر و ... داده اند !

حال که به اختصار از چهارشنبه سوری سخن گفتیم جا دارد چند هشدار و نکته مهم که رعایت آنها بر تمامی مردم فرهنگ دوست کشورمان در ایام چهارشنبه سوری ضروری است را نیز ذکر نمائیم :

1- اگر سالمند هستید و یا مبتلا به بیماری های قلبی عروقی می باشید پیش از فرا رسیدن چهارشنبه سوری یک روز قشنگ در خانه بنشینید و در کنار نزدیکان و خویشاوندان خود یک دل سیر مرگ موش میل فرمایید و سپس از همه خداحافظی نمایید و همراه با قرائت غزل خداحافظی به ملکوت اعلی بپیوندید ! چرا که در صورت عدم انجام این عمل بدون شک در ایام چهارشنبه سوری یک ترقه مهیب در نقش عزرائیل همین طور ناغافل جلوی پایتان می ترکد و مجبورید با دردسر فراوان و شش عدد سکته ی ناقص و سه عدد سکته کامل همراه با کلی درد و رنج و اضطراب و استرس خود ونزدیکانتان دار فانی را وداع گویید !

2- چند روز قبل و چند روز بعد از چهارشنبه سوری اگر در خیابان روی کف زمین یک تراول چک پنجاه هزار تومانی دیدید به هیچ وجه ممکن به آن نزدیک نشوید و سعی کنید با تمام قوا و با حداکثر سرعت در جهت خلاف حرکت خود شروع به دویدن کنید و از تراول چک دور شوید . چرا که مطمئنا این تراول چک تنها یک تله ی انفجاری بوده و بدون شک عده ای در همان حوالی پشت پنجره ای ، دیواری یا درختی کمین کرده اند تا شما به تراول دست بزنید و ترقه ای منفجر شود و آنها صحنه ی خاکستر شدن شما را ببینند و لذت ببرند !

3- اگر نزدیک ایام چهارشنبه سوری در مهمانی ای شرکت کردید و یکی از آشنایانتان بر خلاف همیشه با شما صمیمی تر برخورد کرد و بسیار گرم شما را در آغوش گرفت ، بلافاصله در همان مکان سریعا تک تک لباس هایتان را در آورید و به نقطه ای دور پرتاب کنید . چرا که مطمئنا دوستتان در لحظه ی در آغوش گرفتن شما چند عدد ترقه ی کبریتی ناقابل داخل یقه یا پاچه یا جوراب یا احتمالا سایر لباس های شما انداخته است . لازم به ذکر است که شما تنها 5 ثانیه فرصت دارید تا تمام لباس های خود را درآورید !

4- اگر بر روی طبقه دوم یک تخت دو طبقه می خوابید الزاما با کش شلوار و نخ جعبه شیرینی خود را به میله های تخت محکم ببندید چرا که ساعت 2 نصف شبِ شب های چهارشنبه سوری تازه اول برنامه است و تا صبح مراسم ترکیدن انواع مواد منفجره چندین بار به اوج خود می رسد و در همین زمان ها است که شمایی که بر روی طبقه دوم تخت غرق در خواب هستید با صدای گوش نواز این ترقه ها که پشت پنجره ی اتاقتان می ترکد همچون ملخ به هوا پرتاب می شوید و مثل مرغ ماهی خوار با دماغ به زمین سقوط می کنید و صدای متلاشی شدن مغزتان از صدای آن ترقه هم بلندتر خواهد بود !

5- اگر نزدیکی های مراسم چهارشنبه سوری در محفلی مشاهده کردید بچه های تخس فامیل که قبلا همیشه به لوستر های مهمانخانه آویزان بودند این بار آرام یک گوشه ای نشسته اند و آرام در گوشی پچ پچ می کنند و زیر زیرکی می خندند ، ثانیه ای درنگ نکنید و با سرعت تمام زیر یک میز یا چهارچوب در پناه بگیرید و با دست هایتان روی گوش هایتان فشار دهید و سرتان را ما بین زانوها قرار دهید و منتظر بمانید تا در چند ثانیه آینده بر اثر انفجار دینامیت هایی سقف بر روی سرتان خراب شود . اگر از این مهلکه جان سالم به در بردید آن بچه های تخس را برای عملشان سرزنش نکنید بلکه برای ادای آداب و سننمان تشویقشان نیز بفرمایید !

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1387ساعت 10:24 توسط |

من از عيد متنفرم

الزاماً با لهجه‌ي شديداً غليظي اصفاني بوخونيد !

 عيدي نوروز و تعطيلاتِش جُزوي بدتِرين مواقعي زندگي من بوده، هست و انشاا... خواهد بود! بِرين بابا دلتون خوشس. اِز چَن وخت قبلش مي‌شينين و مثلي [...]‌ ها، تدارك مي‌بينين كه مثلاً چي؟ هان؟

آخه شوما سبزه مي‌ذارين سبز بِشِد، آ هر روز آبش مي‌دين كه چي؟

تازه هر روزَم از بوي گندي كه مي‌دد، مي‌رين مي‌ذارينِش بيرون.

بعد از سينزَه روزَم، يوخته‌چي علفي‌هرز دارين كه مي‌رين مي‌ذارين رو ماشيندونو تو يه باغ و بيابوني مي‌ندازينش دور!

از نمي‌دونم كِي، همه‌ي اسباب اثاثيه‌ي خونِدون را مي‌ريزين به هم، واسه چي؟

يعني مي‌خواين خونه‌تكوني كنين؟ خب گيرم خونه‌تكونيَم كردين، بعدش چي؟ يه كم خونِدن تميزتر مي‌شِد. واقعاً يوخته‌چي تميزتِر شدني خونه، ارزشي اين همه كمر درد و خستگي و اعصاب‌خوردي رو دارِد؟

حالا اگه خونادونَم تميز مي‌شد كه حرفي نبود.

خودي من يكي كه، همچين آدمي از زيري كار در برو اي هستم كه نگو. مِگه مغزِ چيز خوردم؟! برا چي‌چي خودمو به زحمِت بندازم؟ در و ديوار و چارتا تير و تخته‌اي كه تو خونامون هست، اگه خاك نخورن، پس چي بخورن؟ منو بخورن؟

من كه مي‌دونم همه‌ي شوماوا مِثي من تخصصدون گربه‌شوريِس. فقط اونجاوايي از خونادونو مي‌شورين كه تو چشم مي‌زِنِد. زير همه فرشادون پُري آشغال و مورچِس. پشت همه قابي عكسا و كمدا، كِثيف و تار عنكبوت بَسِس.

آخِرِشَم خونه‌تكونيدون تا عيد تموم نمي‌شِد و همه‌ آت و آشغالا را مي‌ريزين تو اتاق يكي از افراد خونواددون كه ديوار كوتاتر از اون پيدا نكردين.

مي‌گوين نه؟ امتحان كنين.

من ياد ندارم يه جا رفته باشم مهموني و عيد ديدني كه دري يكي از اتاقاشون را چند‌قفله نكرده باشن. انگار مهر و موم شده باشِد. منطقه ممنوعس!

از اينا كه بِگذِريم، مي‌رسيم سَري مسائلي به اصطلاح اقتصادي.

آدِم بره با قهرماناي كُشتي كج، كُشتي بيگيره و كتك بوخورِ‌د، بره تو زاينده‌رودو خوراكي كوسا بشِد، بره نارگيل با پوست بخورِ‌د، بره با «كاندوليزارايس» عروسي بوكونِد، بره گوريلا را بوس بوكونِد، بره آب مرده‌شور خونه را هورت بكِشِد بالا،بره [...]‌ و [...] ، اما مجبور نباشِد پِدري يه خونواده باشِد!!!

اونم يه خونوادِي كه دَمي عيد، تازه يادشون مي‌افتِد كه، رخت و لباس مي‌خوان.

فرضي محال، اگه وضعشم خب باشِد، تا مياد برا يه مهدكودِك بِچه‌اي كه با عيالشن زحمِتي توليدي مثلشون را در ايامي جووني كشيدن، كوفت و زهري‌مار بِخِرد و از اين دكون تو اون بازار و از اين پاساج تو اون كفش‌فروشي بِرِ‌د، اگه ديوونه نشِد، خيليِس!!!

تازه من گفتم، اگه وضعش خب باشد، كه وضعي خب يه چيزي تو مايا دورغي سينزس.

خيلي زجر آورس كه بيشيني و بيبيني كه پسري «شاپور» خان كه گردنش به كلفتي منار‌جنبونس بياد خونه آدِمو و هافّ و هاف، ميوه شيرنياي را كه با هزار بدبختي خريدِي را دو لپي كوفت كونه و ماميش هم هي بگِد، «كامبيز جون، مامي پسته بخور ...» و اونم بيفته به جون آجيل‌ها و نسلی هرچي پسته تو آجيلاس را منقرض كونه!

بعد هم مجبور باشي چندتا هزاري خوشگل بذاري كفي دستي اين و امثالش كه چي؟! هيچي، چون عيدس و بايد عيدي بدي ...

حالا بازم بگين عيد خوبس. اين همه چيز زجرآور تو سينزَه روز. اَه ...

لعنِت به اين عيد. حالم دارد بهم ميخوره.من از عيد متنفرم.

كي مي‌شِد تموم شِد بريم سَري اضافه كاري ...

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم اسفند 1387ساعت 20:24 توسط |

بسکه زنبیل به دستم بانومحمد منانی
داده و گفته بخر زرد آلو

گرمک و خربزه و شفتالو
هندوانه هلو و آلبالو

کمرم خم شده است تا زانو
شده ام شهره به زنبیل بانو

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

قرقر غلیان ببین خوش میرود تا آسمان
قرقر مادر زن نازم رود تا کهکشان

این یکی دل را کند شاد و بخنداند لبم
آن دگر محزون کند دل لرزه اندازد به جان

+ نوشته شده در دوشنبه نوزدهم اسفند 1387ساعت 13:20 توسط |

عرض نکردم ما می توانیم !؟ بالاخره دانشمندان حلقه طنز نصف جهان با تکیه بر دانشی صد در صد بومی و با نیروی ایمان و اراده ای راسخ موفق شدند 6 سال زود تر از زمان پیش بینی شده برای وبلاگمان قالبی زیبا و در خور طراحی کنند و سر و شکلی به این مکان مقدس بدهند . بنده از همین جا اعلام می کنم که علی رغم همه سنگ اندازی ها و تحریم های گسترده تمامی دشمنان کور دل ، ما اکنون جزو تنها هشتاد میلیون وبلاگی هستیم که برای خودمان طرح و قالب داریم !

جا دارد از محمد علی خوشکام و رضا احسان پور دو دانشمندی که در این پروژه ی ملی زحمات فراوانی را متحمل شدند تشکر نمائیم .

+ نوشته شده در جمعه شانزدهم اسفند 1387ساعت 18:27 توسط |

بله ! به فسلاگ نصفهان خوش آمدید ! فسلاگ کلمه جدیدی است که فرهنگستان برای وبلاگ ما از خودش در کرده ! که ترکیبی است از دو کلمه ی فسیل و وبلاگ ! خلاصه بسیار شرمنده ایم از اینکه مدت مدیدی است فسلاگمون به روز نشده است . باور کنید این به روز نشدن از سهل انگاری و خموری سردبیر ناشی نمی شود بلکه این تاخیر طولانی دلیلش برنامه های وسیع و اصلاحاتی بنیادی است که مدت هاست قولش را داده ایم ! ان شاء الله بزودی خبر های خوش این حوزه را در یک برنامه زنده ی تلویزیونی به شما مردم فسلاگ دوست عرض خواهیم کرد ! اما ...

 اما این مقدمه ی بی ربط برای این بود که عرض نمائیم گرچه فسلاگ ما در حال خاک خوردن است اما این دلیل نمی شود که فردا چهارشنبه  ۱۴ اسفند ساعت ۴ بعد از ظهر سی و یکمین حلقه نصف جهان پرشور تر و جذاب تر از همیشه در خانه ی هنرمندان اصفهان برگزار نشود ! این آخرین جلسه طنز نصف جهان در سال ۸۷ را از دست ندهید که خبر رسیده است سال ۸۸ سال سختی خواهد بود ... (این الان حرف سیاسی بود که از حقیر ساطع شد!)

سردبیر

+ نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم اسفند 1387ساعت 0:34 توسط |

شماره ی سی و نه از مجموعه کتاب های مترو ، با عنوان راپورت های ملوکانه به بازار کتاب آمد . این کتاب ، تمام رنگی با قطع خشتی و در چهل و هشت صفحه به همت موسسه نشر شهر منتشر شده است . کتاب حاضر بخشی از طنزهای واقعی در دوران قاجاریه است که مهدی تمیزی آن را روایت و تصویرگری کرده و پس از کتاب طنز و شوخ طبعی در کشکول شیخ بهایی ، دومین اثر او در مجموعه کتاب های مترو می باشد . تمیزی در ابتدای کتاب آورده است :

. . . راپورت های ملوکانه ، مشتی از خروارها حکایت واقعی و طنزآمیز است که به پادشاهی قاجارها اشاره دارد . دوره یی حدود یکصد و سی سال ، که خاندانی بی کفایت بر ایران عزیز حکومت کرد . حکومتی که به غیر از فساد ، قتل ، غارت و تکه تکه کردن این بوم کهن ، خیانت ، ریا و شیادی را رواج داد . قرار است که خیلی کوتاه بنویسم . پس دیگر جز این چیزی نمی نویسم که : کارم از گریه گذشته است ، به آن می خندم . . .

اکنون چند حکایت از این مجموعه را می خوانیم :

   روزی ناصرالدین شاه قاجار به مازندران می رفت . وقتی رسیدند ، شاه سرش را از پنجره ی کالسکه بیرون آورد و به دریا نگاهی کرد و با تعجب به یکی از همراهان گفت : آن دیگر چیست ؟ . همراه چابلوس تعظیمی کرد و گفت : قربان ! بحر خزر شرفیاب شده است !

   ناصرالدین شاه بعد از شکار ، مشغول نهار خوردن شد . ناگهان در میان آش ها ، مگسی دید و با عصبانیت فریادی کشید و گفت : بیاوریدش این آشپزباشی را ! . آشپزباشی را که یک اصفهانی بود ، آنی پیش شاه آوردند . شاه با داد و فریاد گفت : این مگس که توی آش افتاده است را ندیدی ؟ . آشپزباشی تعظیمی کرد و گفت : قربانت شوم ! خاطر مبارک آسوده باشد ، مگر یک مگس چه قدر از یک آش را می تواند بخورد !

   از رسم های قاجارها این بود که در حضور شاه ، بالای گوش ها در زیر کلاه باشد . روزی از روزها هدایت الله وزیر دفتر ، با ناصرالدین شاه روبرو شد . شاه قاجار نگاهی خشم آلود به او کرد و با فریاد گفت : گوش هایت را زیر کلاه بگذار ! . وزیر دفتر آنی کلاه خود را تا زیر گوش هایش پایین کشید و گفت : تصدق قبله ی عالم گردم ! به چشم ، این هم گوش بنده که رفت زیر کلاه . ببینم کارهای مملکت با بردن گوش ها زیر کلاه درست می شود !

+ نوشته شده در یکشنبه بیستم بهمن 1387ساعت 11:58 توسط |

یادداشت سردبیر :

خدا دشمنان وبلاگ نصفهان را به راه راست هدایت فرماید ! آمین ! یکی از اصلی ترین معاندسید امین تویسرکانیین و بدخواهان وبلاگ ما همین سازمان محترم سنجش است . چرا که با برگزاری کنکور تحصیلات تکمیلی در چند روز آینده باعث شده است حقیر ( یک مفلوک پشت کنکوری ) نتوانم در چند وقت اخیر آنطور که باید و شاید مطالب را به روز کرده و به امورات وبلاگ رسیدگی نمایم ! اما ... اما خوشبختانه طی چند روز آینده قرار است تمام مشکلات یهویی حل شود و اتفاقات جالب و نویی بیفتد !

اینجانب در همین مکان مقدس قول می دهم به زودی خبر های خوشی در مورد وبلاگ نصفهان به اطلاع شما مردم همیشه آن لاین خواهد رسید !  ( نترسید نمی خواهیم خبر پرتاب وبلاگمان را به فضا اعلام کنیم ! ) منتظر باشید !

+ نوشته شده در یکشنبه بیستم بهمن 1387ساعت 0:29 توسط |